9
آبان

چی شد طلبه شدم؟

چی شد طلبه شدم

هم زمان با آغاز سال تحصیلی 1396 و ورود به مدارس علمیه خواهران، قصه طلبه شدن خود را با شرکت در طرح چی شد طلبه شدم، با دیگران به اشتراک بگذارید.
چه کسی مشوق شما برای طلبه شدن بوده؟
از چه طریق با حوزه علمیه خواهران و وادی طلبگی، آشنا شدید؟
برای رسیدن به نقطه ای که هم اکنون در آن قرار دارید؛ یعنی “طلبه حوزه علمیه خواهران” چه مشکلاتی را پشت سر گذاشته‌اید؟
لطفا قصه طلبه شدنتان را در قالب یک نوشته و حداقل در 500 و حد اکثر 1000 کلمه روایت کنید

شیوه انتشار:
در قالب یک پست متنی، در شبکه کوثرنت با هشتگ: #چی_شد_طلبه_شدم
در قالب یک پست صوتی (پادکست) با هشتگ #چی_شد_طلبه_شدم
در قالب پست وبلاگی با نوشتن کلیدواژه چی شد طلبه شدم و انتشار لینک مستقیم مطلب وبلاگتان در شبکه کوثرنت با هشتگ #چی_شد_طلبه_شدم  

مهلت ارسال آثار و مشارکت در فراخوان:
پایان دی ماه 1396

تقدیر:
از تمامی آثاری که مورد استقبال کاربران شبکه و کوثربلاگ با احسنت و نظر قرار بگیرند، با جوایز ارزنده تقدیر خواهد شد؛

جایزه ویژه:
به نفر برگزیده فراخوان چی شد طلبه شدم، جایزه ویژه، کمک هزینه سفر به کربلای معلی، تعلق خواهد گرفت؛
هم چنین، از جذاب ترین روایت نیز، یک مستند تصویری جهت پخش در رسانه ملی تهیه خواهد شد.

اشتراک گذاری این مطلب!

free b2evolution skin

67 نظر

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(20)
4 ستاره:
 
(2)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
22 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
4.9 stars
(4.9)

1 2

نظر از: صداقت [عضو] 
1396/09/12 @ 00:04
نظر از: افسر جوان...نوری [عضو] 
5 stars
1396/09/09 @ 14:05
نظر از: طرال [عضو] 

سلام فکر می کنم این داستان ها خیلی جالب باشه ………

1396/09/05 @ 12:54
نظر از: محبوبه سعیدی [عضو] 

سلام
دلم خیلی گرفته بود بمونم یا برم که دیگه تصمیمم و گرفتم و موندم و شدم سرباز امام زمان
برام خیلی دعا کنید تا بتونم وظایفم وخوب انجام بدم انشا الله که همه ما در یاران و در رکاب آقا امام زمانمان باشیم به برکت صلواتی بر محمد و ال محمد

1396/09/04 @ 23:09
نظر از: بهاره شیرخانی [عضو] 
5 stars
1396/09/01 @ 16:10
نظر از: یا اباالغوث ادرکنی [عضو] 
5 stars
1396/08/29 @ 20:13
نظر از: سنا سهرابی [عضو] 
سنا سهرابی
5 stars

سلام طرح زیبا وجالبی برای شکوفا شدن و استعدادیابی طلاب در زمینه ی نویسندگی وشعر نویسی می باشد.

1396/08/25 @ 15:58
نظر از: سنا سهرابی [عضو] 
سنا سهرابی
5 stars

سلام طرح زیبا وجالبی برای شکوفا شدن و استعدادیابی طلاب در زمینه ی نویسندگی وشعر نویسی می باشد.

1396/08/25 @ 15:56
نظر از: سنا سهرابی [عضو] 
سنا سهرابی
5 stars

سلام طرح جالب وزیبایی برای شکوفا شدن استعدادهای نهفته درطلاب می باشد وامیدوا م با شناسایی این افراد در نهادهای فرهنگی به طور مطلوب استفاده شود.

1396/08/25 @ 15:48
نظر از: سنا سهرابی [عضو] 
سنا سهرابی
5 stars

سلام خدمت دوستان طلبه متن فلسفه احکام ونماز جالب بود ومتن زیبایی را که به عنوان همدردی با هموطنان زلزله زده فرستاده بودیدبسیار زیبا بود امیدوارم در این مسیر موفق باشید

1396/08/25 @ 15:34
نظر از: سلماني [عضو] 

سلام مطالب خواهران جالب بودن همه خواهران موفق وپیروز باشید

1396/08/25 @ 12:41
نظر از: vazayef [عضو] 

سلام

آدرس وبلاگ را برای شرکت در مسابقه چی شدم طلبه شدم فرستادم
اگر آدرس کامل نیست لطفا اطلاع بدید یا راهنمایی کنید
خیلی ممنون

1396/08/24 @ 21:01
نظر از: vazayef [عضو] 
1396/08/24 @ 20:59
نظر از: محبوبه سعیدی [عضو] 

سلام ادامه داستان
بهم زنگ زدن گفتن وسایلت و جمع کن بیا حوزه
اخه خوابگاهی ام …
هیچی دیگه …به مامانم گفتم مامانم من کجا حوزه کجا بعد دیگه گفتم هنوز که دبیرستان شروع نشده اون جا رو هم یه امتحان میکنم
بعد دیگه واسه خوش گذرانی دو سه روزه اومدم خوابگاه …
بعد روز اول بغا اولین دوستم که از آزاد شهر بود آشنا شدم
اخه من دو تا داداش دو قلو دارم خیلی بهشون وابسته بود سخت بود برام که از اونا جدا بشم خلاصه با گریه اومدم خوابگاه دوستمم اولین بار بود که ازخانواده اش جدا میشد …خیلی برامون سخت بود هیچی دیگه شب موقع خواب یه دفعه دلم گرفت و شروع کردم به گریه کردن دیدم دوستم از روی تخت اومد پایین و بامن شروع کرد به گریه کردن اون شب تا خیلی وقت بیدار بودیم ….
خلاصه یک چند وقتی گذشت و این ماجرا ادامه داشت
تا اینکه دوستای دبیرستانم و دیدم و هوایی شدم
کلاس ما از اول تعداد 10نفر بود که بخاطر یه سری از شرایط 3نفر اونا رفتن …
وستای مهر می شد اون موقع محرم بود پنج شنبه ،جمعه خیلی ناراحت بودم و به مامانم گفتم که من یگه نمیرم خوابگاه اصلا دیگه دلم نمی خواد برم حوزه …
مامانم جدی گرفت و رفت دنبل کارهای دبیرستانم و برام کتاب و فرم خرید
بعد ساعت خواب میشد بهم زنگ زد که وسایلات و جمع کن می خوام بیام دنبالت از این موضوع هیچ کس خبر نداشت فقط مسئول خوابگاه خبر داشت مامانم اومد و شده بود ساعت مطالعه که من کاملا و سایل هامو جمع کردم و آماده که برم …
مسئول خوابگاه با مامانم حرف زد ولی مامانم راضی نشده بودچون خودم گفته بودم …همون موقع بچه ها متوجه میشن اخه منم خیلی بچه های خوابگاه رو دوست دارم بخاطر همین یک دفعه شروع کردم به گریه کردن که اومدم تو حیاط که وسایل هامو ببرم …بعد بچه ها هم اومدن تو حیاط و شروع کردن با مامانم صحبت کردن ولی مامانم راضی نمی شد که بهم گفت دیگه من نمیدونم هر چی خودت تصمیم بگیری می خوای بری یا نه
که گفتم نه
ادامه داستان

1396/08/24 @ 10:38
نظر از: فهیمه سالاری یاغلان تپه [عضو] 

چه قدرخوبه که لطف خدا شامل حالت بشه
https://kowsarnet.whc.ir/thewire/view/12226120
چی شد طلبه شدم

1396/08/24 @ 01:54
نظر از: رفیعی [عضو] 
رفیعی
5 stars

انشاءالله هماهنگ میکنیم دوستان شرکت کنند

1396/08/22 @ 11:00
نظر از: سمیه کمندی [بازدید کننده]
سمیه کمندی
1396/08/18 @ 21:54
نظر از: مرکز تخصصی تفسیر شاهین شهر [عضو] 
5 stars
1396/08/18 @ 09:19
نظر از: سمیه کمندی [عضو] 
1396/08/17 @ 12:51
نظر از: پوررحمتي [عضو] 
پوررحمتي

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود ….

سال 76 بود تازه دیپلم گرفته بودم ، منتظر قبولی در دانشگاه بودم ، توی حیاط خونه پدری زیر درخت توت دراز کشیده بودم و به آسمون نگاه می کردم اون شب تابستونی بابای خدابیامرزم به همراه مادر و خواهر برادرم رفته بودن شب نشینی خونه عموم من نرفتم آخه دلهره فردا رو داشتم ، توی تنهایی و سکوت حیاط و آسمون پرستاره دعا کردم ، جمله ای که بعد بیست سال هنوز توی ذهنمه به امام زمان گفتم : یا صاحب الزمان بهترین راه رو نشونم بده و تنهام نذار …و خوابم گرفت و….

نتیجه کنکور اومد و من قبول نشدم ولی دلم قرص بود آخه پیش خودم می گفتم دیشب با امام زمانم معامله کردم ….

دو سه روز بعد به واسطه یکی از اقوام خبر تاسیس حوزه رو توی شهرمون شنیدم و خدا رو شکر اومدم حوزه ….و طلبه شدم . خدایا ما را در این راه ثابت قدم بدار الهی آمین ….

1396/08/15 @ 11:01
نظر از: ام زهرا [عضو] 
5 stars

باسلام.طرح زیبایی بود.بنده نیز نطلبی را با کلیدواژه چی شد طلبه شدم منتشر کردم.

1396/08/13 @ 18:16
نظر از: محبوبه سعیدی [عضو] 
5 stars

سلام ماجرای طلبه شدن من خیلی جالب با این که علاقه ای به حوزه نداشتم نمی دانم چه نیرویی من و به این سمت کشید الان که دارم به این موضوع فکر می کنم برام خیلی جالبه…
من اول دبیرستان و خوندم و اواخر سال بود که مامانم اومد و پرونده منو گرفت از مدرسه خودم از این موضوع خبری نداشتم ….
اومدم خونه دیدم مامانم نیست
پرسیدم مامانم کجاست گفتند : رفته حوزه واسه ثبت نام
یه هو جا خوردم !!!گفتم من حوزه نمی رم گفت حالا یه ثبت نام که دیگه ضرر ندارد …بعد از مدتی بهم زنگ زدن و گفتند که باید بیایی برای محاسبه منم گفتم میرم دیگه فوقش قبول نمی شم دیگه …فرداش اومدم حوزه و بهم یه فرم دادن پر کنم پر کردم .مشخصاتمو می خواست ..اول از مامانم سوال پرسیدن …وبعد که مامانم از اتاق اومد بیرون… بعد خودم و صدا کردند رفتم داخل اتاق و ازم خواستن خودم و معرفی کنم و ازم سوال پرسیدن …. هیچی دیگه جواب دادم …بعد از اینکه از اتاق اومدم بیرون مامانم گفت چی شد ؟؟؟گفتم هیچی بابا قبولم نمیکنن
بعد از چند روز رفتم دبیرستان برای ثبت نام ثبت نام کردم رشته تجربی ….
اواخر شهریور شده بود بهم زنگ زدن و گفتند که برای خودم وسایل بیارم و بیام حوزه
ماجرای داستان
http://saeedi.kowsarblog.ir/

1396/08/10 @ 10:55
نظر از: طاهره عابدی [عضو] 

خیلی بر نامه خوبی هست

1396/08/10 @ 10:01
نظر از: طاهره عابدی [عضو] 

سلام من اکثرأ رابطه ای با کسی برقرار نمی کردم باهم کلاسی هام رابطه دوستانه بر قرار نمی کردم هر سال یک مدرسه جدبد می رفتم خیلی دانسگاه دوست داستم واسه خودم رویا پردازه های زیادی داستم عاسق مهندسی این جور چیز ها بودم اصلأ نمی دونستم حوزه چیه چه جور جایی هست اطلاع نداستم حوزه دخترونه هم هست درس ریاصی خوب بود رفتم ریاصی فیزیک باهون افکارام بعصی وقت ها حجاب می کردم چون بدم می یومد یه نامحرم بخواد بهم نگاه کنه بعصی وقت ها هم حجاب نمی کردم توجه نمی کردم به اطرافم زیاد به خودم سخت نمی گرفتم سوم دبیرستان رفتم یه مدرسه نیمه دولتی هم روزانه بود هم خواب گاه داست رفتم خواب گاه اونجا هم کلاسی نداستم همه ی هم کلاسی هام روزانه بودم هم اتاقی هام تجربی بودن از همون روز اول باهاسون بد افتادم سرپرست خواب گاه همس طرف اونا را می گرفت از سرپرست متنفر بودم بعد دیدم دارن می گن سرپرست طلبه هست حوزه رفته گفتم طلبه یعنی چی دیگه بعد متوجه سدم یکی ازهم اتاقی هام هم می خواد بره طلبه بسه گفتم همون چیزی که الآن سر پرست هست گفتن آره بدم امد کلأ همزمان با فهمیدن اینکه طلبه چیه تنفر زیادی هم ازس پیدا کردم کلأ دیگه اسم طلبه که می آوردن حالم به هم می خورد صبح ها که صبحانه میدادن اگردوست نداستم می خواستم بدم یه چیز دیگه بگیرم قبول نمی کرد می گفت حق ناس می سه کمکم رسید که دیکه از طلبه که هیچ از اون مدرسه بدم امد دی ماه از اون مدرسه رفتم مدرسه دیگه به هم کلاسی های اونجاییم هرچه که می تونستم از طلبه بد گویی می کردم مدرسه عوص کردنم وسط سال باعث سد چندتا از کتابام بیفتم تابستون امتحان ندادم بعد نام زاد کردم گفتم من آدمی نیستم که بتونم یه جا زندگی کنم باید هرسال یه جابریم واسه زندگی قبول کرد اون سال اول خوا گفتم می خوام درس بخونم امتهاناتم بدم قبول بسم چون خیلی دوست دارم دانسگاه برم قبوا کرد درسخونم دوتا از کتاب ها قبول سدم دوتاس نسدم ما جنوب کسور (ایران) زندگی می کنیم گفتم دوست دارم بریم سمال زندگی کنیم قبول کرد رفتیم سمال مازندران دیگه درس نمی خوندم گفتم دوست دارم برم سر کار گفت باسه برو رفتم اونجا یه دختر دیگه هم کار می کرد خیلی محجبه بود زیاد باهاس حرف نمیزدم مدید واسه اون دختره گفته بود بامن حرف بزنه دوست بسه گفته بود ابن دختره اینجاغریبه قبول نکرده بود سماره ی من بهس داده بود گفته بود اگه دوست داستی بهس زنگ بزن ولی به من زنگ نزده بو تا اون روز که یه جایی قرار گذاسته بودیم برای کار اون دوتا اونجا بودن منتطر من من امدم اونجا را ندیدم رد سدم ولی اونا من ودیده بودن که مدیر گفته بود إ مارا ندید بهس زنگ بزن برگرده این اولین زنگ به من بود که بعد از اون من به او زنگ زدم اوبه من زنگ زد باهم بیرون می رفتیم اون اولین دوست من سد در طول کل زنگیم که باهیچ کسی دوست نبودم کم کم به اوعلاقه سدیدی پیدا کردم داخل خیابون که باهم می رفتیم خیلی حجاب می کرد هر از گاهی از من می پرسید موهایم بیرون نیست می گفتم نه بعد به خودم نگاه می کردم که موهابم از زیر مقنعه بیرون آمده کم کم موهایم کامل دادم داخل چادر می داختم روی سرم هر از گاهی باز می کردم در ملع عام درست می کردم ولی او می گفت پناه می گیری من چادرم درست کنم مردم منو نبینن هر روز از خودم سر منده می سدم یه روز دعوتم کرد رفتم خونسون داخل اتاقس بودبم که صدای در آمد گفت مامان کیه گفت سوهر خواهرته سری جوراب پوسید مقنعه گذاست چادر سر کرد بعد رفت بیرون اون روز کلأ حالم دگر گون سده بود رفتم خونه به آقام گفتم من می خوام همیسه چادر سر کنم گفت باسه گفتم حتی جلوی مهمون حتی جلوی برادرات گفت باسه
روز های اول خیلی سختم بود ولی کم کم عادت کردم چند روزی بود که دیگه سر کار نمی رفتیم نه او نه من دیگه فکر کار کردن از سرم امد بیرون همس بااون دختره می گستم اون دختره دانس گاه می رفت بهس میگفتم من دوس داستم دانس گاه برم ولی الآن دیگه نه نمی دونم چکار کنم گفت چرا دوست نداری دیگه دانس گاه بری گفتم تو دیدم تغیر دادی گفت من خودم دانس گاه میرم گفتم می دونم ولی من دیگه دوست ندارم برم می ترسم همین یکم ایمانی که به دست اوردم از دست بدم قبلأ دوست داستم برم واسه چیز های که الآن از اون چیز ها بدم می یاد تنفر دارم الآن دوست دارم فقط به خدا برسم همین کلأ تودلم آسوب بو هم دوست داستم در س خوندن ادامه بدم هم از دانسگاه بدم میومد که یه روز یه تابلو بزرگ دیدم نوسته رسته ورزسی گنگ فو کاراته,,,و غیره رفتم سرب به آقام گفتم می خوام برم باسگاه ورزسی گفت برو رفتم پرسه جو کردم گفتم کدوم بهتره همه ی مربی ها از فن خودسون می گفتن بهتره تا این که از مربی کنگ فو خیلی خوسم امد رفتم گنگ فو اونجا از یه دختری خیلی خوسم امد خیلی خسکل مهربون بانمک بود داخل باسگاه که میومد خسکل می کرد بیرون که میرفت حجاب می کرد چند روزی طوری بیرون می رفتم که باهاس هم قدم میسدم کم کم فهمیدم طلبه هست بهس گفتم چرا طلبه سدی!!؟ گفت چون از دانسگاه رفتن بدم مید یه هویی دلم لرزید بااین حرف گفتم من زیاد از طلبه بودم سر درنمیارم ولی الآ دوسه سالی هست بدم میومد از طلبگی که گفت می خوای بری حوزه ببینی چه طوری هست که بدت یومده ادرس حوزه داد رفتم اونجا کلی با مدیر مدرسسون حرف زدم کم کم دیدم عوص سد گفتم من می خوام برم حوزه فقط فقط فقط به آقام گفتم بر گردیم سهر خودمون استان فارس گفت باسه بر گستیم من ثبت نام کردم دوتا کتابی که قبول نسده بودم دادم از زوق حوزه سری قبول سدم با نمره عالی بعد ثبت نام کرم حوزه قبول سدم سیرینی قبولی حوزه به خانواده دادم در صورتی که همه منو مصقره می کردن چون بعد از یک سال یر گسته بودم داعم داخل خونه چادر سرم بو دیدم عوص سده بود تازه به قول اونا آخوند می خواستم بسم همه مصقرم می کردن مادرم می گفت سب که خوابیدی چادرت آتیس می زنم که تو خونه چادر نکسی چون خونمون رفتو آمد نامحرم زیاد بو سو هر خواهرم داعم اونجا بود وغیره ولی من به این حرفا کاری نداستم فقط عاسقانه حوزه رفتن دوست داستم وهنوزم که چها سال می گذره که طلبه هستم همون جورب حوزه دوست دارم وعلاقم هرروز بیستر میسه باتسکر که متن مرا خوندید ببخسید که بعی از مواقع نقاط کلمه ای را نذاستم چون که اون کلمه داخل گوسیم گیداره مجبوبودم اون حرف بدون نقطه بگذارم ,

از

همس طرف اونا را می گرفت

1396/08/10 @ 09:59
نظر از: کبوترحرم [عضو] 

http://zohreh93.kowsarblog.ir
خواهش میکنم بیاید متنمو بخونید؛وخواهش میکنم بخدابه نوشته هام اهمیت بدید.متشکرم دوستان خوبم.این ادرس وبلاگمه مطلبو اونجا نوشته#چی شد طلبه شدم
بخونید ونظراتتونو درمورد چیزی که ازتون خواستم بگیدباتشکر.

1396/08/09 @ 20:29
نظر از: کبوترحرم [عضو] 
1396/08/09 @ 20:27
نظر از: زهرا مختاری [عضو] 
زهرا مختاری
4 stars

سلام …خسته نباشید…سعی مو هر چه زودتر میکنم تا بتونم یک متن کامل درباره انگیزه خودمو تو وبلاگم بفرستم

1396/08/08 @ 15:29
نظر از: محمدی [عضو] 
1396/08/07 @ 15:44
نظر از: فاطمه الزهرا ایلام [عضو] 

سلام علیکم
خسته نباشی
موضوع دجالبی هست این چی شد طلبه شدم چون که امروزه آخوند جماعت مورد بی مهری قرار گرفته و کمتر استقبال میشه برای ورود به حوزه ها البته نسبت به دانشگاه، البته بعضی ها خیال می کنند با آمدن به حوزه محدود می شوند در صورتی که اصلا اینطور نیست شاید در بعضی از مسائل این طور باشه ولی فرد همان فرد سابق است با یک سری تغیر و تحول ها.
من تا پیش دانشگاهی هیچ اطلاعی از حوزه و درس طلبگی نداشتم چون که در استانمان چندان پررنگ نبود و سطح تبلیغ برای ورود به حوزه خیلی کم بود و من زمانی که فهمیدم که توی استانمان حوزه هست مشغول به تحصیل در پیش دانشگاهی بودم و از طریق معلم پرورشی مدرسه که ان شاءالله هرکجای این کره خاکی هست خداوند متعال طول عمر با عزت و در صحت و سلامت باشند منو با صبرو حوصله و خیلی عالی راهنمایی کردند.
زمانی که خواستم برای ثبت نام به حوزه بیام مادرم خیلی راضی نبود و می خواست که دانشگاه بخوانم چون که دخترای فامیل همه دانشگاه بودند اما پدرم یک پشتوانه قوی برام بود و حتی هزینه را پدرم بهم داد و با دعای خیرش منو برای ثبت نام در حوزه روانه کرد ولی در کنارش به صورت سطحی درس برای آزمون دانشگاه هم میخواندم اما کتابهای درسی حوزه رو بیشتر می خواندم.
ناگفته نماند بعد از مدتی مادرم هم راضی شد.
الحمدالله بعد از گذراندن دروس حوزه در مقطع ارشد دانشگاه دولتی رشته تفسیر قبول شدم و الان مشغول به کار در حوزه در قسمت فرهنگی هستم و خداوند را هزاران مرتبه شاکرم که تونستم به امید و توکل به خداوند متعال اگر که خدا و بنده اش قبول کند به عنوان مبلغ در سطح مدرسه و جامعه مفید باشم.
به نظر این بنده حقیر درس خواندن در حوزه خیلی شیرین تر از دانشگاه است و باز هم خدا را شاکرم که چند صباحی از عمرم را بیهوده تلف نکرده ام.

———-
با سلام و احترام
لطفا لینک مطلب را ارسال نمایید.
باتشکر

1396/08/07 @ 10:37
نظر از: بهاره شیرخانی [عضو] 
1396/08/06 @ 18:28
نظر از: معین [عضو] 
5 stars

سلام من داستان و در دو نوبت نوشتم و بعد فراخوان رو دیدم آدرس دو تا با هم فرستادم دنباله هم هست

1396/08/05 @ 23:32
نظر از: وبلاگ یوسف فاطمه [بازدید کننده]
وبلاگ یوسف فاطمه
4 stars
1396/08/05 @ 19:09

1 2

این مطلب 2 نظر منتظر بررسی دارد....


فرم در حال بارگذاری ...

 
مسابقه راوی مهر