9
آبان

چی شد طلبه شدم؟

چی شد طلبه شدم

هم زمان با آغاز سال تحصیلی 1396 و ورود به مدارس علمیه خواهران، قصه طلبه شدن خود را با شرکت در طرح چی شد طلبه شدم، با دیگران به اشتراک بگذارید.
چه کسی مشوق شما برای طلبه شدن بوده؟
از چه طریق با حوزه علمیه خواهران و وادی طلبگی، آشنا شدید؟
برای رسیدن به نقطه ای که هم اکنون در آن قرار دارید؛ یعنی “طلبه حوزه علمیه خواهران” چه مشکلاتی را پشت سر گذاشته‌اید؟
لطفا قصه طلبه شدنتان را در قالب یک نوشته و حداقل در 500 و حد اکثر 1000 کلمه روایت کنید

شیوه انتشار:
در قالب یک پست متنی، در شبکه کوثرنت با هشتگ: #چی_شد_طلبه_شدم
در قالب یک پست صوتی (پادکست) با هشتگ #چی_شد_طلبه_شدم
در قالب پست وبلاگی با نوشتن کلیدواژه چی شد طلبه شدم و انتشار لینک مستقیم مطلب وبلاگتان در شبکه کوثرنت با هشتگ #چی_شد_طلبه_شدم  

مهلت ارسال آثار و مشارکت در فراخوان:
پایان دی ماه 1396

تقدیر:
از تمامی آثاری که مورد استقبال کاربران شبکه و کوثربلاگ با احسنت و نظر قرار بگیرند، با جوایز ارزنده تقدیر خواهد شد؛

جایزه ویژه:
به نفر برگزیده فراخوان چی شد طلبه شدم، جایزه ویژه، کمک هزینه سفر به کربلای معلی، تعلق خواهد گرفت؛
هم چنین، از جذاب ترین روایت نیز، یک مستند تصویری جهت پخش در رسانه ملی تهیه خواهد شد.


free b2evolution skin
آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(23)
4 ستاره:
 
(3)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
26 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
4.9 stars
(4.9)
نظر از: پوررحمتي [عضو] 
پوررحمتي

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود ….

سال 76 بود تازه دیپلم گرفته بودم ، منتظر قبولی در دانشگاه بودم ، توی حیاط خونه پدری زیر درخت توت دراز کشیده بودم و به آسمون نگاه می کردم اون شب تابستونی بابای خدابیامرزم به همراه مادر و خواهر برادرم رفته بودن شب نشینی خونه عموم من نرفتم آخه دلهره فردا رو داشتم ، توی تنهایی و سکوت حیاط و آسمون پرستاره دعا کردم ، جمله ای که بعد بیست سال هنوز توی ذهنمه به امام زمان گفتم : یا صاحب الزمان بهترین راه رو نشونم بده و تنهام نذار …و خوابم گرفت و….

نتیجه کنکور اومد و من قبول نشدم ولی دلم قرص بود آخه پیش خودم می گفتم دیشب با امام زمانم معامله کردم ….

دو سه روز بعد به واسطه یکی از اقوام خبر تاسیس حوزه رو توی شهرمون شنیدم و خدا رو شکر اومدم حوزه ….و طلبه شدم . خدایا ما را در این راه ثابت قدم بدار الهی آمین ….

1396/08/15 @ 11:01
نظر از: ام زهرا [عضو] 
5 stars

باسلام.طرح زیبایی بود.بنده نیز نطلبی را با کلیدواژه چی شد طلبه شدم منتشر کردم.

1396/08/13 @ 18:16
نظر از: محبوبه سعیدی 
5 stars

سلام ماجرای طلبه شدن من خیلی جالب با این که علاقه ای به حوزه نداشتم نمی دانم چه نیرویی من و به این سمت کشید الان که دارم به این موضوع فکر می کنم برام خیلی جالبه…
من اول دبیرستان و خوندم و اواخر سال بود که مامانم اومد و پرونده منو گرفت از مدرسه خودم از این موضوع خبری نداشتم ….
اومدم خونه دیدم مامانم نیست
پرسیدم مامانم کجاست گفتند : رفته حوزه واسه ثبت نام
یه هو جا خوردم !!!گفتم من حوزه نمی رم گفت حالا یه ثبت نام که دیگه ضرر ندارد …بعد از مدتی بهم زنگ زدن و گفتند که باید بیایی برای محاسبه منم گفتم میرم دیگه فوقش قبول نمی شم دیگه …فرداش اومدم حوزه و بهم یه فرم دادن پر کنم پر کردم .مشخصاتمو می خواست ..اول از مامانم سوال پرسیدن …وبعد که مامانم از اتاق اومد بیرون… بعد خودم و صدا کردند رفتم داخل اتاق و ازم خواستن خودم و معرفی کنم و ازم سوال پرسیدن …. هیچی دیگه جواب دادم …بعد از اینکه از اتاق اومدم بیرون مامانم گفت چی شد ؟؟؟گفتم هیچی بابا قبولم نمیکنن
بعد از چند روز رفتم دبیرستان برای ثبت نام ثبت نام کردم رشته تجربی ….
اواخر شهریور شده بود بهم زنگ زدن و گفتند که برای خودم وسایل بیارم و بیام حوزه
ماجرای داستان
http://saeedi.kowsarblog.ir/

1396/08/10 @ 10:55
نظر از: عشق آسمانی 

خیلی بر نامه خوبی هست

1396/08/10 @ 10:01
نظر از: عشق آسمانی 

سلام من اکثرأ رابطه ای با کسی برقرار نمی کردم باهم کلاسی هام رابطه دوستانه بر قرار نمی کردم هر سال یک مدرسه جدبد می رفتم خیلی دانسگاه دوست داستم واسه خودم رویا پردازه های زیادی داستم عاسق مهندسی این جور چیز ها بودم اصلأ نمی دونستم حوزه چیه چه جور جایی هست اطلاع نداستم حوزه دخترونه هم هست درس ریاصی خوب بود رفتم ریاصی فیزیک باهون افکارام بعصی وقت ها حجاب می کردم چون بدم می یومد یه نامحرم بخواد بهم نگاه کنه بعصی وقت ها هم حجاب نمی کردم توجه نمی کردم به اطرافم زیاد به خودم سخت نمی گرفتم سوم دبیرستان رفتم یه مدرسه نیمه دولتی هم روزانه بود هم خواب گاه داست رفتم خواب گاه اونجا هم کلاسی نداستم همه ی هم کلاسی هام روزانه بودم هم اتاقی هام تجربی بودن از همون روز اول باهاسون بد افتادم سرپرست خواب گاه همس طرف اونا را می گرفت از سرپرست متنفر بودم بعد دیدم دارن می گن سرپرست طلبه هست حوزه رفته گفتم طلبه یعنی چی دیگه بعد متوجه سدم یکی ازهم اتاقی هام هم می خواد بره طلبه بسه گفتم همون چیزی که الآن سر پرست هست گفتن آره بدم امد کلأ همزمان با فهمیدن اینکه طلبه چیه تنفر زیادی هم ازس پیدا کردم کلأ دیگه اسم طلبه که می آوردن حالم به هم می خورد صبح ها که صبحانه میدادن اگردوست نداستم می خواستم بدم یه چیز دیگه بگیرم قبول نمی کرد می گفت حق ناس می سه کمکم رسید که دیکه از طلبه که هیچ از اون مدرسه بدم امد دی ماه از اون مدرسه رفتم مدرسه دیگه به هم کلاسی های اونجاییم هرچه که می تونستم از طلبه بد گویی می کردم مدرسه عوص کردنم وسط سال باعث سد چندتا از کتابام بیفتم تابستون امتحان ندادم بعد نام زاد کردم گفتم من آدمی نیستم که بتونم یه جا زندگی کنم باید هرسال یه جابریم واسه زندگی قبول کرد اون سال اول خوا گفتم می خوام درس بخونم امتهاناتم بدم قبول بسم چون خیلی دوست دارم دانسگاه برم قبوا کرد درسخونم دوتا از کتاب ها قبول سدم دوتاس نسدم ما جنوب کسور (ایران) زندگی می کنیم گفتم دوست دارم بریم سمال زندگی کنیم قبول کرد رفتیم سمال مازندران دیگه درس نمی خوندم گفتم دوست دارم برم سر کار گفت باسه برو رفتم اونجا یه دختر دیگه هم کار می کرد خیلی محجبه بود زیاد باهاس حرف نمیزدم مدید واسه اون دختره گفته بود بامن حرف بزنه دوست بسه گفته بود ابن دختره اینجاغریبه قبول نکرده بود سماره ی من بهس داده بود گفته بود اگه دوست داستی بهس زنگ بزن ولی به من زنگ نزده بو تا اون روز که یه جایی قرار گذاسته بودیم برای کار اون دوتا اونجا بودن منتطر من من امدم اونجا را ندیدم رد سدم ولی اونا من ودیده بودن که مدیر گفته بود إ مارا ندید بهس زنگ بزن برگرده این اولین زنگ به من بود که بعد از اون من به او زنگ زدم اوبه من زنگ زد باهم بیرون می رفتیم اون اولین دوست من سد در طول کل زنگیم که باهیچ کسی دوست نبودم کم کم به اوعلاقه سدیدی پیدا کردم داخل خیابون که باهم می رفتیم خیلی حجاب می کرد هر از گاهی از من می پرسید موهایم بیرون نیست می گفتم نه بعد به خودم نگاه می کردم که موهابم از زیر مقنعه بیرون آمده کم کم موهایم کامل دادم داخل چادر می داختم روی سرم هر از گاهی باز می کردم در ملع عام درست می کردم ولی او می گفت پناه می گیری من چادرم درست کنم مردم منو نبینن هر روز از خودم سر منده می سدم یه روز دعوتم کرد رفتم خونسون داخل اتاقس بودبم که صدای در آمد گفت مامان کیه گفت سوهر خواهرته سری جوراب پوسید مقنعه گذاست چادر سر کرد بعد رفت بیرون اون روز کلأ حالم دگر گون سده بود رفتم خونه به آقام گفتم من می خوام همیسه چادر سر کنم گفت باسه گفتم حتی جلوی مهمون حتی جلوی برادرات گفت باسه
روز های اول خیلی سختم بود ولی کم کم عادت کردم چند روزی بود که دیگه سر کار نمی رفتیم نه او نه من دیگه فکر کار کردن از سرم امد بیرون همس بااون دختره می گستم اون دختره دانس گاه می رفت بهس میگفتم من دوس داستم دانس گاه برم ولی الآن دیگه نه نمی دونم چکار کنم گفت چرا دوست نداری دیگه دانس گاه بری گفتم تو دیدم تغیر دادی گفت من خودم دانس گاه میرم گفتم می دونم ولی من دیگه دوست ندارم برم می ترسم همین یکم ایمانی که به دست اوردم از دست بدم قبلأ دوست داستم برم واسه چیز های که الآن از اون چیز ها بدم می یاد تنفر دارم الآن دوست دارم فقط به خدا برسم همین کلأ تودلم آسوب بو هم دوست داستم در س خوندن ادامه بدم هم از دانسگاه بدم میومد که یه روز یه تابلو بزرگ دیدم نوسته رسته ورزسی گنگ فو کاراته,,,و غیره رفتم سرب به آقام گفتم می خوام برم باسگاه ورزسی گفت برو رفتم پرسه جو کردم گفتم کدوم بهتره همه ی مربی ها از فن خودسون می گفتن بهتره تا این که از مربی کنگ فو خیلی خوسم امد رفتم گنگ فو اونجا از یه دختری خیلی خوسم امد خیلی خسکل مهربون بانمک بود داخل باسگاه که میومد خسکل می کرد بیرون که میرفت حجاب می کرد چند روزی طوری بیرون می رفتم که باهاس هم قدم میسدم کم کم فهمیدم طلبه هست بهس گفتم چرا طلبه سدی!!؟ گفت چون از دانسگاه رفتن بدم مید یه هویی دلم لرزید بااین حرف گفتم من زیاد از طلبه بودم سر درنمیارم ولی الآ دوسه سالی هست بدم میومد از طلبگی که گفت می خوای بری حوزه ببینی چه طوری هست که بدت یومده ادرس حوزه داد رفتم اونجا کلی با مدیر مدرسسون حرف زدم کم کم دیدم عوص سد گفتم من می خوام برم حوزه فقط فقط فقط به آقام گفتم بر گردیم سهر خودمون استان فارس گفت باسه بر گستیم من ثبت نام کردم دوتا کتابی که قبول نسده بودم دادم از زوق حوزه سری قبول سدم با نمره عالی بعد ثبت نام کرم حوزه قبول سدم سیرینی قبولی حوزه به خانواده دادم در صورتی که همه منو مصقره می کردن چون بعد از یک سال یر گسته بودم داعم داخل خونه چادر سرم بو دیدم عوص سده بود تازه به قول اونا آخوند می خواستم بسم همه مصقرم می کردن مادرم می گفت سب که خوابیدی چادرت آتیس می زنم که تو خونه چادر نکسی چون خونمون رفتو آمد نامحرم زیاد بو سو هر خواهرم داعم اونجا بود وغیره ولی من به این حرفا کاری نداستم فقط عاسقانه حوزه رفتن دوست داستم وهنوزم که چها سال می گذره که طلبه هستم همون جورب حوزه دوست دارم وعلاقم هرروز بیستر میسه باتسکر که متن مرا خوندید ببخسید که بعی از مواقع نقاط کلمه ای را نذاستم چون که اون کلمه داخل گوسیم گیداره مجبوبودم اون حرف بدون نقطه بگذارم ,

از

همس طرف اونا را می گرفت

1396/08/10 @ 09:59
نظر از: کبوترحرم [عضو] 

http://zohreh93.kowsarblog.ir
خواهش میکنم بیاید متنمو بخونید؛وخواهش میکنم بخدابه نوشته هام اهمیت بدید.متشکرم دوستان خوبم.این ادرس وبلاگمه مطلبو اونجا نوشته#چی شد طلبه شدم
بخونید ونظراتتونو درمورد چیزی که ازتون خواستم بگیدباتشکر.

1396/08/09 @ 20:29
نظر از: کبوترحرم [عضو] 
1396/08/09 @ 20:27
نظر از: بشری 
زهرا مختاري
4 stars

سلام …خسته نباشید…سعی مو هر چه زودتر میکنم تا بتونم یک متن کامل درباره انگیزه خودمو تو وبلاگم بفرستم

1396/08/08 @ 15:29
نظر از: محمدی [عضو] 
1396/08/07 @ 15:44
نظر از: فاطمه الزهرا ایلام [عضو] 

سلام علیکم
خسته نباشی
موضوع دجالبی هست این چی شد طلبه شدم چون که امروزه آخوند جماعت مورد بی مهری قرار گرفته و کمتر استقبال میشه برای ورود به حوزه ها البته نسبت به دانشگاه، البته بعضی ها خیال می کنند با آمدن به حوزه محدود می شوند در صورتی که اصلا اینطور نیست شاید در بعضی از مسائل این طور باشه ولی فرد همان فرد سابق است با یک سری تغیر و تحول ها.
من تا پیش دانشگاهی هیچ اطلاعی از حوزه و درس طلبگی نداشتم چون که در استانمان چندان پررنگ نبود و سطح تبلیغ برای ورود به حوزه خیلی کم بود و من زمانی که فهمیدم که توی استانمان حوزه هست مشغول به تحصیل در پیش دانشگاهی بودم و از طریق معلم پرورشی مدرسه که ان شاءالله هرکجای این کره خاکی هست خداوند متعال طول عمر با عزت و در صحت و سلامت باشند منو با صبرو حوصله و خیلی عالی راهنمایی کردند.
زمانی که خواستم برای ثبت نام به حوزه بیام مادرم خیلی راضی نبود و می خواست که دانشگاه بخوانم چون که دخترای فامیل همه دانشگاه بودند اما پدرم یک پشتوانه قوی برام بود و حتی هزینه را پدرم بهم داد و با دعای خیرش منو برای ثبت نام در حوزه روانه کرد ولی در کنارش به صورت سطحی درس برای آزمون دانشگاه هم میخواندم اما کتابهای درسی حوزه رو بیشتر می خواندم.
ناگفته نماند بعد از مدتی مادرم هم راضی شد.
الحمدالله بعد از گذراندن دروس حوزه در مقطع ارشد دانشگاه دولتی رشته تفسیر قبول شدم و الان مشغول به کار در حوزه در قسمت فرهنگی هستم و خداوند را هزاران مرتبه شاکرم که تونستم به امید و توکل به خداوند متعال اگر که خدا و بنده اش قبول کند به عنوان مبلغ در سطح مدرسه و جامعه مفید باشم.
به نظر این بنده حقیر درس خواندن در حوزه خیلی شیرین تر از دانشگاه است و باز هم خدا را شاکرم که چند صباحی از عمرم را بیهوده تلف نکرده ام.

———-
با سلام و احترام
لطفا لینک مطلب را ارسال نمایید.
باتشکر

1396/08/07 @ 10:37
نظر از: معین [عضو] 
5 stars

سلام من داستان و در دو نوبت نوشتم و بعد فراخوان رو دیدم آدرس دو تا با هم فرستادم دنباله هم هست

1396/08/05 @ 23:32
نظر از: وبلاگ یوسف فاطمه [بازدید کننده]
وبلاگ یوسف فاطمه
4 stars
1396/08/05 @ 19:09
نظر از: کوثر [بازدید کننده]
کوثر

لطفا راهنماییم کنید

1396/08/05 @ 18:29
نظر از: کوثر [بازدید کننده]
کوثر
5 stars

دوست دارم طلبه بشم .من فوق لیسانس روانشناسی دارم همه میگن برای دکتری درس بخون ولی خودم علاقه زیادی به عرفان دارم میگم شاید بتونم از طریق حوزه مسیر درست زندگیمو پیدا کنم.ایا از طریق حوزه به هدفم میرسم ؟لطفا راهنماییم کنید

پاسخ:
با سلام و احترام
خواهر گرامی ضمن تشکر از نظر شما
باتوجه به اینکه تقریباً به پراکندگی تمام شهرها، حوزه های علمیه الحمدالله وجود دارد، پیشنهاد می کنم به نزدیکتر مدرسه علمیه خواهران نزدیک محل سکونت خود مراجعه کنید و از مدیر یا مشاور مدرسه در این زمینه راهنمایی و جزئیات لازم را کسب کنید.

1396/08/05 @ 18:21
نظر از: کوثر [بازدید کننده]
کوثر
5 stars

سلام

1396/08/05 @ 18:15
نظر از: عطرمحمدی 

سلام علیکم
دو تا آدرس مطلب که یکی چی شد طلبه شدم و دیگری تجارب طلبگی را فرستادم امیدوارم مورد توجه قرار بگیرد.
http://atremohamadi.kowsarblog.ir/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DA%AF%DB%8C-3

___________________
با سلام
فقط در فراخوان ،لینک چی شد طلبه شدم را ارسال نمایید.
با تشکر

1396/08/04 @ 19:54
نظر از: اشرف محمدی [بازدید کننده]
اشرف محمدی
5 stars
1396/08/04 @ 17:37
نظر از: کبوترحرم [عضو] 

باسلام
من از همون راهنمایی علاقه زیادی به حوزه داشتم.اماکلاس سوم راهنماییم که تموم شد نامه اومد به حوزه که از دیپلم قبول میکنندمن خیلی ناراحت شدم…وارد دبیرستان شدم ورشته تجربی رو تاپیش دانشگاهی ادامه دادم.نمراتم عالی بود.توپیش دانشگاهی مدیربه منودوستام گفت بایدامسال به کنکوربخونید.اما من هیچ علاقه ای نداشتم و اومدم حوزه ثبت نام کردم مدیرمون خیلی دعوام کردحتی مامانمو دعوت کردگفت نگذاریدبره حوزه.ماهم که خونواده مذهبی داشتیم وخواهرمو دامادمونم طلبه بودن.مامان گفت طلبه داریم توبرودکترشو.منم روحرف خودم پافشاری کردم.تااینکه ازمون پزشکی اومد مامانم گفت باید امتحان بدی من رفتم حوزه بااستاداخلاق که خداحفظشون کنه؛صحبت کردم حتی خیلی گریه کردم اخه اونشب خواب دیدم امادرست یادم نیست به این مضمون که بی بی حضرت زهرایه جورایی دعوتم کردن براحوزه.وباسخنان استاداخلاق باعث شدکه به حوزه اومدنم حتمی بشه.البته بخاطردرخواست مامانمم کنکورهم دادم.اما الان خیلی خوشحالم که طلبه شدم وتااینجاالحمدلله طلبه فعالی بودم وتومدرسمون خداروشکرهم ازنظراموزشو هم فرهنگی سال قبل نفراول شدم.الانم ان شاالله بادعای شمابتونم سال دیگه روهم باموفقیت بگذرونم ووارد سطح سه بشم.وان شاالله یکی ازیاران بقیه الله.

______________
با سلام و احترام
لینک پست را فقط ارسال نمایید…
با تشکر

1396/08/04 @ 08:49
نظر از: روشنک بنت سینا [عضو] 
5 stars

با عرض سلام

قصه‌ی طلبه شدن من در وبلاگ «چی شد طلبه شدم؟»

http://talabeshodam.kowsarblog.ir/bedardehoze

1396/08/03 @ 12:00
نظر از: zahra [عضو] 

سلام من تازه واردم میشه راهنماییم کنید ک چطوری بفرستم ب عنوان پست وبلاگی

___________________
با سلام و احترام
ضمن خوش آمد گویی به شما دوست عزیز
جهت شرکت در فراخوان لازم است بعد از قرار دادن مطلب خود در وبلاگتان، لینک خود را ارسال فرمایید. برای آشنایی با شیوه دسترسی به لینک مطلب ، لینک ذیل را مطالعه فرمایید.
موفق باشید.

http://talabe-nevesht.kowsarblog.ir/amuzesh-link

1396/08/02 @ 23:17
نظر از: محمدی [عضو] 
1396/08/02 @ 23:15
نظر از: zahra [عضو] 
5 stars

با سلام من دوران دبیرستانم یک دبیر داشتیم ک خیلی برام عزیز بود یعنی اندازه ی یک مادر دوستشان داشتم ان شاءالله هرجا ک هست خدا حفظشون کنه ایشون دبیر دین و زندگی ما بودن همیشه به من می گفتن ک برم حوزه موفق میشم منم حرفشونو رد نکردم سال 88حوزه ثبت نام کردم اونموقع حوزه ها بومی بود یعنی هرکسی باید همون شهری ک بود درس میخوند من شهرستان ایرانشهر ثبت نام کردم ولی چون بومی اونجا نبودم مدارکم رو فرستاده بودن جیرفت برای امتحان وردوی رفتم جیرفت ولی متأسفانه در امتحان رد شدم بعد از اون دانشگاه ثبت نام کردم دو سال دانشگاه خوندم ولی دیدم ک اصلا با روحیات من سازگار نیست کلا داشتم از مسیر زندگیم خارج میشدم ولی همیشه یک حسی درونم میگفت این راهی ک می روی با ناکجا آباد است بالاخره دوسال دانشگاه خوندم بعد از اون یک سال در خونه موندم تا سال 93دوباره حوزه علمیه ایرانشهر ثبت نام کردم و الان ک اینجام خیلی خدارو شاکرم میدونم ک خیلی دوستم داشته که الان اینجام و حاضر نیستم چیزی رو ک الان دارم رو با دنیا عوض کنم و همیشه از خداوند متعال خواستارم ک به من توفیق خدمت بدهد ک بتونم اولا خودم رو اصلاح کنم بعد برای هم سن و سال های خودم مفید باشم

_____________________________
با سلام و احترام
لطفا مطلب مورد نظر خود را در قالب یک پست در وبلاگتان قرار دهید و لینک مربوطه را ارسال نمایید.
با تشکر

1396/08/02 @ 21:37
نظر از: حوزه علمیه الزهرا(س) گلدشت [عضو] 
1396/08/02 @ 07:56
نظر از: یادگاری [عضو] 

با سلام.طرح زيبايي است محيطي براي اين كه هر كس بتواند از تلاش هايش، دغدغه هايش، انتخاب ها و هدف هايش بنويسد. عاقبت بخير باشيد

1396/08/01 @ 22:20


فرم در حال بارگذاری ...

 
آموزش طراحی سریع بروشور